تبليغاتX
جرعه جاری/زارع قراملکی

جرعه جاری/زارع قراملکی

سیاسی ـ اجتماعی ـ اخلاقی - اعتقادی

تغییر آدرس وبلاگ

 

دوست گرامی لطفا از این به بعد برای ملاحظه وبلاگ این جانب به آدرس ذیل مراجعه فرمایید.

www.joreyejari.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 14:3  توسط محمد زارع قراملکی  | 

آینه‌ای در تابوت

 



یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت ‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!» کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: «تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید. زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید. مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 10:22  توسط محمد زارع قراملکی  | 

داستان ماهیگیری

 
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم”
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار
زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..
هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟
مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”
جواب زن خیلی جالب بود…
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:29  توسط محمد زارع قراملکی  | 

خواستگاه و مبانی معرفتی روشنفکری در ایران:

مبانی معرفتی روشنفکری ایران، به شدت متاثر از روشنفکری و رنسانس یا نوزایی غرب بوده است و روشنفکران ایرانی بدون توجه به مبانی و عوامل رنسانس در غرب، شیفته‌ی خیزش غرب شدند

اما آنچه که منجر به رنسانس غرب شد غروب حقیقت در دهه‌های میانی قرون وسطی و حاکمیت کلیسا در غرب می‌باشد.

کلیسا در دوبعد علمی و عملی خلاف فطرت آدمی گام برمی‌داشت. و این حرکت علل ظهور رنسانس شد

الف)مبانی علمی کلیسا: هیچ یک از انجیل‌های چهارگانه ره‌آورد مستقیم وحی نبودند و از میان ده‌ها انجیل برگزیده بودند

انجيل هاي چهارگانه از بخش‌هاي مهم عهد جديد هستند كه حاوي هويت نهضت ديني عيسوي و ريشه هاي اصيل اعتقادي مسيحي مي باشد. اين بخش از عهد جديد، گزارشي از روند زندگي، دوران تبليغ، مواعظ و معجزات عيسي (ع) است كه توسط چهار تن از پيروان نخستين او نگاشته شده است. كاتبان انجيل‌هاي چهارگانه به ترتيب تاريخ نگارش آنها عبارت است از:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 10:35  توسط محمد زارع قراملکی  | 

فقیر و ثروتمند

 

 

روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.
آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:
نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر...

فقیر و ثروتمند

 
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: فکر کنم.
پدر پرسید: چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:
فهمیدم که ما در خانه، یک سگ داریم و آنها ۴ تا.
ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.
در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود،
پسر اضافه کرد:
متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 9:40  توسط محمد زارع قراملکی  | 

عشق، ثروت، موفقيت! كدام را ميخواهيد؟!

 
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 9:20  توسط محمد زارع قراملکی  | 

زن یعنی .....

 

 می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار”چهلچراغ” شده اند

و بعضی ها طرفدار”صرفه جویی در مصرف برق“!

با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:

 * دوست دختر:

چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند.)

تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد.

که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)

 * معشوق: لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)

 * همسر موقت: لامپ کم مصرف!

 * همسر دائم: همان چراغ خانه. 
 

 * همسر مطلقه: لامپ سوخته!

 * همسر ایده آل: چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 8:38  توسط محمد زارع قراملکی  | 

آیا مدانید؟


 
آيا ميدانستيد که: در مجسمه هايي که براي يادبود سربازها ميسازند:
اگر 2 پاي اسب بالا باشد آن سرباز در ميدان جنگ کشته شده.
اگر 1 پاي اسب بالا باشد سرباز بر اثر جراحات ناشي از جنگ مرده.
اگر 4 پاي اسب روي زمين باشد آن سرباز به مرگ طبيعي مرده
 
آيا ميدانستيد که



آيا ميدانستيد که: در زمان جنگهاي باستاني هنگامي که سپاهيان بدون تلفات از جنگ بر ميگشته اند پلاکاردي حمل ميکردند که روي آن نوشته بود:
(تعداد تلفات 0)
ريشه OK از اين اصطلاح است

آيا ميدانستيد که: ماهيچه هاي قلب انسان قادرند خون را به ارتفاع 10 متر به هوا پرتاب کنند؟

آيا مي‌دانستيد که: 12،345،678،987،654،321 = 111،111،111 × 111،111،111

آيا ميدانستيد که: قويترين ماهيچه بدن، ماهيچه زبان است؟

آيا ميدانستيد که: سوسمارها نميتوانند زبانشان را بيرون بياورند؟

آيا ميدانستيد که: مراکز چشايي پروانه روي پاهايش قرار دارد؟

آيا ميدانستيد که: سوسکها تا 9 روز پس از، از دست دادن سرشان قادر به زنده ماندن هستند و تنها به اين دليل مي ميرند که نميتوانند چيزي بخورند؟

آيا ميدانستيد که: انسان و دلفين تنها موجوداتي هستند که براي لذت بردن رابطه جنسي برقرار ميکنند؟

آيا ميدانستيد که: امکان ندارد بتوانيد با چشم باز عطسه کنيد؟

آيا ميدانستيد که: ستاره هاي دريايي مغز ندارند؟

آيا ميدانستيد که: اديسون از تاريکي مي ترسيده است ؟


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:34  توسط محمد زارع قراملکی  | 

شوخی با شعرا

شنیدم از نیک مردی فقیر.............که موشی پرید توی ظرف پنیر
اگر داری تو عقل و دانش و هوش...........برو دیپلم بگیر فالوده بفروش
تو نیکی می کن و در دجله انداز................خودم شیرجه میزنم درش میارم
هرچه از دوست میرسد نیکوست....................آب شلغم بهتر از آب کدوست
ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود................آهسته در جیب بابام دست مامانم میرود
ما بدین ره نه پی حشمت جاه آمدیم.................آسبمان یونجه نداشت از پی کاه آمده ایم
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز....................مرده آنست که مشتش بزنی جم نخورد
میازار موری که دانه کش است..............که شلوار زیرش بدون کش است
کبوتر با کبوتر باز با باز......................گرفت مادر زنم ناگه مرا گاز
یکی از بزرگان اهل تمیز.....................از ترس زنش رفت زیر میز
بنی آدم اعضای یک دیگرند...............سر یک قران پول به هم می پرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار.................جهنم به اعضای دیگر چه کار
میازار موری را که دانه کش است ...................که جدش در آمریکا هفت تیر کش است
توکز محنت دیگران بی غمی...........................بخور جای من جان من شلغمی
در طواف شمع میگفت این سخن پروانه ای..................سر پیچ سبقت نگیر جانا مگر دیوانه ای؟
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند......................سر هفت مرد کچل را فر شش ماهه زدند
یارب آن دلبر شیرین که سپردی به منش.....................ازبس که ننر بود سپردم به ننش


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:40  توسط محمد زارع قراملکی  | 

شاید آنگونه‌ که فکر می‌کنیم نباشد

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد.
به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است ، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
« ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد ، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد. »
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
« عزيزم ، شام چي داريم؟ » جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: « عزيزم شام چي داريم؟ »
و همسرش گفت:
« مگه کري؟! » براي چهارمين بار ميگم: « خوراک مرغ » !!

حقيقت به همين سادگي و صراحت است..
مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم ، در ديگران نباشد ؛ شايد در خودمان باشد...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:37  توسط محمد زارع قراملکی  |